سلسله دراويش در ايران
دكتر مصطفى الموتى
سلسله دراويش در ايران
![]() |
دكتر فتح الله دولتشاهى در مجله (ره آورد) درباره ظهيرالدوله مى نويسد:
على خان دولو قاجار ملقب به (ظهيرالدوله) معروف به (صفاعلى) و مصباح الولايه فردى شاعر و هنردوست و نويسنده بود. مدت ها مجله اى بنام اخلاق را منتشر مى ساخت و يك نمايشنامه تحت عنوان (فانتوم) يعنى شبح يادگار او است. به علاوه ظهيرالدوله آهنگساز، ترانه پرداز، پيانوزن و از قرار معلوم صاحب صوت دلكشى هم بوده است. درباره جشن تولد مولاعلى اشعارى سروده كه يك بيت آن چنين است:
ميلاد على مولود صفا
زين هر دو بپا جشن فقرا
ظهيرالدوله فرزند محمد ناصر خان دولوقاجار است كه در زمان ناصرالدينشاه وزارت دربار و رياست تشريفات دربار را برعهده داشت. وقتى درگذشت مقام و عنوانش (ظهيرالدوله) به فرزندش على داده شد و بعد ناصرالدينشاه دخترش (توران آغا) را به او داد كه قبلاً (فروغ الدوله) ناميده شد و بعد به (ملكه ايران) ملقب گرديد. از آن پس على خان ظهيرالدوله سه بار به حكومت مازندران و دوبار به حكمرانى گيلان و يكبار به حكمرانى همدان و دوبار به فرماندارى كرمانشاه و سه بار به حكومت تهران منصوب شد. ناصر على خان فرزندش كه در خدمت ارتش بود و در حوزه تحت حكومت پدر انجام وظيفه مى كرد جان خود را از دست داد و برادر بزرگترش ناصرقلى خان ظهير حضور نيز كه از سوى ظهيرالدوله فرماندار انزلى بود شبانه مورد هجوم و تيراندازى قرار گرفت و مجروح شد. ظهيرالدوله با سمت وزير تشريفات با مظفرالدينشاه به اروپا رفت.
وقتى صفى عليشاه به تهران آمد و خانقاهى تشكيل داد، ناصرالدينشاه از ظهيرالدوله خواست كه به آن محل رفته و او را از جريانات آنجا مطلع سازد. جالب اين است كه ظهيرالدوله صفى عليشاه را به منزل خود دعوت كرد و دستور داد ظروف ميهمانى را به ملاحظه آن كه يك نفر صوفى در آن غذا خورده آب بكشد. ولى بعدها چنان بهم نزديك شدند كه به جنبه مريد و مرادى رسيد و صفى عليشاه بعد از خود ظهيرالدوله را به جانشينى خود برگزيد.
ظهيرالدوله خانه خود را در خيابان فردوسى با اثاثيه گرانبهاى آن مركز فعاليت عقيدتى قرار داد و حتى همسرش فروغ الدوله دختر ناصرالدينشاه و دو تن از دخترانش (فروغ الملوك و ملك الملوك) را به لباس دراويش درآورد.
ظهيرالدوله از مظفرالدينشاه اجازه تأسيس انجمن (اخوت) را گرفت و خانه خود را مركز كانون قرار داد. مهدى بامداد مى نويسد كه در آغاز كار انجمن اخوت با يكصد و ده نفر از رجال خوشنام و روشنفكر و اصلاح طلب كار خود را تعقيب كرد و افكار فراماسونرى را در قالب زمان درآورد و مجله اى بنام اخلاق منتشر ساخت و تدريجاً تعداد اعضاى انجمن اخوت به سى و چهار هزار نفر رسيد.
ايرج افشار مؤلف كتاب (خاطرات و اسناد ظهيرالدوله) آثار او را در ۱۳ جلد به شرح زير ياد كرده است:
سبحه صفا، مراة الصفى، رعنا و زيبا، مجمع الاطوار، غزل و رباعى، چنته صفا، واردات، بورژميه روح الارواح، تاريخ بى دروغ، پندنامه.
ظهيرالدوله دو اثر مراد خود صفى عليشاه را جمع آورى كرده كه آية العشاق و فرقان الفقرا نام دارد. اسناد ديگرى در اين كتاب از ظهيرالدوله به چاپ رسيده كه مهم به نظر مى رسد.
مهدى بامداد مى نويسد ظهيرالدوله مردى متنفذ، محترم، مؤدب، خوشرفتار، متواضع و سخى و همچنين طرفدار مساوات و حكومت مشروطه بود.
ظهيرالدوله و همسرش (دختر ناصرالدينشاه) هفت فرزند داشتند به اسامى:
محمدناصرخان ظهيرالسلطان، ناصرقلى خان ظهيرحضور، ناصرعلى خان، قمرسلطان، وليه خانم، ملك الملوك، ملكه آفاق.
سرانجام ظهيرالدوله پايه گذار انجمن اخوت در سال ۱۳۴۲ قمرى وفات يافت و جانشينى هم تعيين ننمود. هنگام فوت ۶۱ سال داشت.
***
بعد از فرار محمدعليشاه بار ديگر در همان خرابه هاى غارت شده انجمن فعاليت خود را آغاز كرد. در دوره سلطنت احمدشاه حتى محمدحسن ميرزا وليعهد وارد سلك دراويش شد و انجمن روز ۲تيرماه ۱۳۲۷ پنجاهمين سال تأسيس خود را جشن گرفت و هيأت مشاوره خود را چنين اعلام كرد:
دكتر مرزبان، حكيم الملك، فطن الملك جلالى، سرلشگر آق اولى، مختارالملك صبا، همايون سياح، يمين اسفنديارى، محسن قريب، آقابزرگ بيات، عليرضا حكيم خسروى (دبيرانجمن)، صفاءالملك.
انجمن اخوت در سال ۱۳۳۸ شروع به تجديد ساختمان خود در خيابان فردوسى كرد ولى بيشتر تشريفات مذهبى دراويش در مقبره ظهيرالدوله انجام مى گرفت و افراد شاخص آن چنين بوده اند:
سرلشگر مجيد فيروز، اسدالله داورى (مويد حضور)، نظام السلطان خواجه نورى (غلامعلى)، حسين سميعى (اديب السلطنه)، اسدالله مصفا، مقتدرالملك شفيعا، هدايت قلى رهبرى، غلامحسين رشته، برادران برومند، حاج داداش، حاج عبدالله مستشارالتجار كرمانشاهى، على نعمتى مستشار، صفاعلى امينى، امينى اصفهانى، محمود جم، على هيأت، دكتر لقمان الملك، فتح الله صفائى، فتحيه، هاشم ملك مدنى، اميرحسين بايگانى، مهندس جعفر صفائى، مهندس رحمت الله صفائى بين انجمن مزبور و سازمان فراماسونرى ارتباط نزديك وجود دارد.
ظهيرالدوله (صفا عليشاه) كه قبلاً سفرى به اروپا كرده بود عضو لژهاى فراماسونرى شد و در ايران نيز لژى تشكيل داد ولى بعد از به توپ بستن خانقاه ديگر توفيق نيافت كه خانقاه را داير كند و سال هاى آخر عمر را گوشه عزلت گزيد و امور انجمن را به انتظام السلطنه سپرد. پس از فوت او در شميران به خاك سپرده شد كه بنام قبرستان ظهيرالدوله شهرت يافت و حدود ۱۰ اثر تحقيقى از او به يادگار مانده است.
گورستان ظهيرالدوله محل دفن عرفا و شعرا و نويسندگان و خيلى از معارف مملكت گرديد.
اين محل قبلاً متعلق به درويش حسين و درويش خرم بود كه آن را به مقبره ظهيرالدوله هديه كردند. ظهيرالدوله شعر هم مى گفت و تخلص او (صفا) بود.
محل فعلى خانقاه در تهران در قطعه زمينى حدود دو هزار متر ساخته شده كه توسط سيف الدوله قاجار تقديم شده كه به خانقاه صفى عليشاه معروف است و خيلى از مراسم ختم در آنجا برگزار مى گردد.
مجله صوفى چاپ لندن مى نويسد:
در حال حاضر علاوه بر رهروان طريقت (نعمت اللهى) دو گروه از صوفيان معروف ايران (گنابادى) و (صفائى) خود را نعمت اللهى مى خوانند و به (شاه نعمت الله ولى) ارادت مى ورزند.
در دوران رهبرى شاه نعمت الله ولى اين طريقت علاوه بر ايران در آسيا و آفريقا نيز شهرت يافت. حتى براى مدتى مركزيت قطب سلسله به هندوستان منتقل گرديد. در دوران قطبيت رحمت عليشاه موقعيت سلسله نعمت اللهى بار ديگر تحكيم شد. با توجه به ارادتى كه محمدعليشاه به ايشان داشت او را به منصب صدارت خطه فارس منصوب ساخت. با رحلت ايشان قطبيت به منورعليشاه تفويض گرديد. ولى ملامحمد كاظم در اصفهان ملقب به سعادت عليشاه كوس جدائى زد و نخستين انشعاب را در سلسله نعمت اللهى به وجود آورد. با درگذشت وى حاجى ملا سلطانعلى گنابادى به (بيدخت) از توابع گناباد خراسان آمده و جمعيت برادران گنابادى را به وجود آورد. بعد فرزندش حاجى شيخ محمدحسن (صالح عليشاه) جانشين شد با درگذشت وى سلطان حسين تابنده جانشين او گرديد و با درگشت ايشان دكتر نورعلى تابنده جانشين شد.
سلطان عليشاه گنابادى
در سفرى به استان خراسان همراه هيأت دولت به اتفاق دكتر اقبال به خانقاه دراويش گنابادى رفتيم. دكتر اقبال نيز به اين سلسله ارادت مى ورزيد.
دكتر عبدالحسين زرين كوب مى نويسد:
سلطانعلى شاه گنابادى لقب طريقتى او (حاج ملاسلطان محمد بيدختى) بود كه پيروان او طايفه گنابادى از سلسله نعمت اللهى خوانده مى شوند. از علماى عصر خويش بود كه در اصفهان تحت تعليم سعادتعلى شاه اصفهانى در سى و سه سالگى اجازه ارشاد يافت و بعد از وفات سعادت عليشاه پيروان وى سلطانعلى گنابادى را به جاى وى قطب وقت خواندند كه در بيدخت به تدريس مشغول و در ۷۵سالگى وسيله قاتلى مجهول كشته شد و خلافت طايفه گنابادى در خانواده اش موروثى گرديد.
حاجى ملاسلطان نمونه يك مرشد طريقت بود كه در عين حال به علوم رسمى و آداب شريعت علاقه بسيار نشان مى داد. پسرش حاج ملاعلى گنابادى بعد از وى قطب طايفه شد با نام (نورعليشاه ثانى) ... رساله صالحيه او كه به نام پسرش شيخ محمدحسن صالح عليشاه نوشته شده است.
حسن مرسلوند مى نويسد: سلسله نعمت اللهى عليشاهى در گناباد به ارشاد مشغول هستند. پس از رحلت نورعليشاه فرزند او شيخ محمدحسن (صالح عليشاه) كه دوره معقول و منقول را طى كرده بود به مقام ارشادى رسيد و سالكان سلسله نعمت اللهى را تحت توجه قرار داد و مدت ۵۰سال به ارشاد مشغول بود و هرگز در مسائل سياسى دخالت نكرد و تا آخر عمر در قريه بيدخت گناباد اقامت داشت و قبول نكرد كه به نقطه ديگر انتقال يابد. به علاوه به كارهاى عمرانى و آبادانى و حفر قنوات و مسجد و تكاپا پرداخت و كتابى بنام (پند صالح) نيز منتشر ساخته است.
***
وى در مرداد ماه ۱۳۴۵ در ۷۷سالگى درگذشت. بعد از او فرزندش و پس از فوت فرزند او اكنون دكتر نورعلى تابنده مقام ارشادى خانقاه را برعهده دارد كه از حقوقدانان برجسته كشور است.
مهدى بامداد مى نويسد:
حاجى ملاعلى ملقب به (نورعليشاه) پسر بزرگ حاج ملاسلطانعى گنابادى (سلطانعلى شاه) بود كه در سال ۱۲۵۰ در بيدخت گناباد متولد شد و در ۲۶ سالگى پدرش او را جانشين خود نمود و چون پدرش در سن ۳۹ سالگى كشته شد پيشواى دراويش گنابادى گرديد و پس از ده سال رياست در كاشان مسموم شد و در كهريزك درگذشت و او را در صحن امامزاده حمزه در شهر رى به خاك سپردند.
پسرش شيخ محمدحسن (صالح عليشاه) در ۲۹سالگى جانشين پدر شد. نورعلى شاه تأليفاتى بنام (رجوم الشاطين) داشت كه از طرف گنابادى ها جمع آورى شد. دراويش گنابادى كه از سلسله دراويش نعمت اللهى هستند مى گويند از اين جهت كلمه (شاه) را در القاب خود استفاده مى كنند كه خود را (شاه فقرا) مى دانند.
شاهزاده حكيم خسروى و تفسير قران در ده جلد
يكى از دانشمندان و عرفاى ايران كه كمتر نامى از او در مطبوعات و نشريات ديده شده شاهزاده عليرضا ميرزا حكيم خسروانى است كه مورد احترام خاص گروهى از عرفاى و روحانيون بوده و تأليفات زيادى داشت كه از جمله تفسير قرآن در ده جلد است كه آن را (تفسير خسروى) ناميده است.
در مقدمه نخستين جلد تفسير سيدمهدى بديعى نوشته است:
عليرضا حكيم خسروى (خسروانى) در سال ۱۳۱۰ هجرى در يكى از محلات تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسين ميرزا پسر شاهزاده كيخسرو ميرزا و او پسر فتحعليشاه بوده است. عليرضا ميرزا در كودكى پدر را از دست داد ولى مادر فاضله اش تربيت او را برعهده گرفت كه بانوئى شجاع و روشنفكر و با تقوى و ديندار بود.
محمدحسين ميرزا خسروى نيز به ادب و شعر علاقه فراوان داشت و تخلص خود را (خسرو) گذارده بود كه حكيم خسروى نيز آن تخلص را برگزيد.
عليرضا ميرزا تحصيلات ابتدائى را در مدارس سعادت و ادب به پايان رسانيد سپس وارد مدرسه سياسى شد و آن را با موفقيت تمام كرد و وارد خدمات دولتى شد و مأموريت هائى در شهرهاى مختلف برعهده گرفت و سرانجام رئيس حسابدارى كارخانجات قند گرديد و ساليان دراز مستشار ديوان محاسبات بود كه در اين شغل بازنشسته شد. حكيم خسروى از لحاظ سجاياى اخلاقى ممتاز بود و از نظر مايه علمى معلومات قديم و جديد را به هم آميخته و با تسلط به زبان هاى عربى و فرانسه كتاب هائى تأليف نمود. همواره از مصاحبت آيت الله حاج سيد عبدالكريم حائرى و آيت الله بروجردى برخوردار بود. خانه حكيم خسروى مركز اجتماع افراد دانشمند و عارف بود. او خوب شعر مى سرود و با تخلص پدرش منتشر مى ساخت. تأليفات او عبارتند از:
اصل الشيعه و پايه هاى آن، تربت حسينى، نهضت حسينى، امت و امامت ذوالقرنين، صلوة الجمعه، جماعت حسينى، معجزه الخالده و...
از همه مهمتر تفسير قرآن است كه مدت بيست و دو سال عمر خود را صرف تفسير و تدوين آن نموده است. حكيم خسروى در دى ماه سال ۱۳۴۵ شمسى چشم از جهان فروبست.
حكيم خسروى مى نويسد، از اول كودكى ام انسى به كتاب خدا و عشقى به تلاوت قرآن كريم داشتم به همين جهت فكر كردم مطالعات خود را به صوت تفسيرى ساده منتشر سازم. بعد از ۲۲سال آن را آماده ساختم.
هر چند غوص در اين درياى عظيم در خورشناگر بى مايه اى چون اين بنده فقير نيست ولى گفته اند:
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگى بايد چشيد
دكتر جواد نوربخش يا (نورعلى شاه كرمانى)
دكتر نوربخش بعد از انقلاب خانقاهى در لندن تأسيس كرد كه گروهى از ايرانيان و خارجى هاى اهل تصوف در آن شركت مى كردند. دكتر نوربخش توانسته در انگلستان و ساير كشورها چند خانقاه داير كند و گروهى از خارجى ها با او همكارى دارند و به طور كلى از همه سازمان ها يتصوف دايره فعاليتش وسيع تر است.
دكتر مسعود همايونى درباره او چنين نوشته است:
بعد از فوت حاج ميرزاعبدالحسين ذوالرياستين (مونس عليشاه) عده اى مدعى جانشينى او شدند كه دكتر جواد نوربخش داماد برادر ذوالرياستين ملكيت خانقاه را از وراث ذوالرياستين خريد و در آنجا به رتق و فتق امور خانقاه پرداخت. در آن زمان دكتر نوربخش ۲۷ سال داشت و به اظهار خود در ۱۶ سالگى در كرمان نزد ذوالرياستين به فقر مشرف شده بود.
دكتر نوربخش با خانم پروانه دانشور ازدواج كرد كه فرزندشان دكتر عليرضا نوربخش است كه احتمالاً جانشين او است. همسر دكتر نوربخش برادرزاده ذوالرياستين است.
دكتر نوربخش در سال ۱۳۰۵ شمسى در كرمان متولد شد. پس از پايان تحصيلات ابتدائى و متوسطه در كرمان به دانشكده پزشكى رفت و به دريافت درجه دكترا نائل گرديد و دوره تخصصى پزشكى خود را در پاريس به پايان رسانيد و مدتى استاد روان پزشكى و مدير گروه دانشكده پزشكى تهران بود.
دكتر نوربخش بعد از انقلاب به لندن آمد و مقيم شد و در سال ۱۹۸۴ براى اداره خانقاه ها، سازمان خيريه اى تأسيس نمود كه دكتر نوربخش و عليرضا نوربخش فرزندش و چند تن ديگر عضو هيأت امناى آن هستند. دكتر نوربخش به تأسيس ۱۲۰ خانقاه در ايران و ۹خانقاه در آمريكا و ۵خانقاه در اروپا و يك خانقاه در آفريقا پرداخته است و درباره چگونگى اداره اين تأسيسات گفت (تمام اينها خودكفا هستند و از محل اجاره خانقاه ها آن را توسعه مى دهيم. ما از فقرا هيچگونه پول و مقرترى نمى گيريم.
دكتر نوربخش مجله صوفى را به سردبيرى فرزندش عليرضا در لندن منتشر مى سازد كه به دو زبان فارسى و انگليسى نشر مى يابد.
وفاعليشاه سه فرزند ذكور داشت كه ميرزاعبدالحسين ذوالرياستين (مونس عليشاه) جانشين پدر شد و فرزندان او (ميرزامحمد كاظم ذوالرياستين زاده و حاج ميرزاعلى اصغر ذوالرياستين زاده) بوده اند. ميرزامحمدباقر يكى ديگر از فرزندان وفاعليشاه بود كه چهار پسر و يك دختر داشت و دخترش همسر اول دكتر دانشور گرديد و دختر او پروانه دانشور با دكتر نوربخش ازدواج كرد كه مادر دكتر عليرضا نوربخش است، بعد از فوت دكتر دانشور مادر خانم دكتر نوربخش به عقد حاج ميرزاعلى اصغر ذوالرياستين فرزند مونس عليشاه درآمد.
قطب الدين محمدعلى عنقا
يكى از خانواده هائى كه طريقه اى از دراويش را رهبرى مى كنند خانواده عنقا هستند كه به رهبر خود (پيراويسى) مى گويند. با چند تن از اعضاى اين خانواده كه كارمند مجلس شورايملى بوده اند آشنائى داشته و با نويسنده در كار مجلس موقعى كه نايب رئيس بودم همكارى صميمانه اى داشته اند. هم اكنون يكى از افراد اين خانواده كه معروف به (شاه اويسى) است در آمريكا به سر مى برد و تشكيلاتى در كشورهاى مختلف از جمله در انگلستان دارند گاهگاهى به لندن مى آيد و پيروانش اجتماع كرده مراسمى برپا مى دارند كه از چگونگى آن بى خبرم.
حسن مرسلوند مى نويسد: قطب الدين محمدعلى عنقا فرزند جلال الدين ابوالفضل تحصيلات مقدماتى را در مدرسه شرف انجام داد سپس به دارالفنون وارد شد و به تحصيل ادامه داد. پس از فراغت از تحصيل وارد كارهاى دولتى گرديد و همچنين به نويسندگى نيز اشتغال داشت.
ساليان دراز با پايه ۹ ادارى رياست دبيرخانه مجلس شورايملى را برعهده داشت. آثار به جاى مانده از او چنين است:
ادبيات عنقا، تجليات شعر.
در كتاب چهره هاى آشنا چنين خواندم:
ميرقطب الدين محمد فرزند روحانى و جسمانى پير كامل جلال الدين ميرابوالفضل متخلص به (عنقا) اويسى است كه در سال ۱۲۶۶ شمسى تولد يافت. پس از فراگرفتن مقدمات فارسى و عربى و صرف و نحو و منطق و رياضيات نزد استادانى چون سرتيپ عبدالرزاق خان، نجم الدوله، ميرزاعلى ممتاز و فراگرفتن زبان فرانسه به كارهاى دولتى پرداخت ولى جهان روحانيت را بر كار ترجيح داد.
در ۱۹ سالگى به درجه اجتهاد رسيد. اساتيد معقول و منقول ايشان عبارت بودند از سيد رضى حكيم الهى، على مدرس، سيدعلى صائب شيخ محمد صادق ابن شهيد، آخوندملاعلى خيارجى قزوينى، حاج ملا هادى، سيدعلى قزوينى معروف به علاقبند، حاج سيد قريش قريشى صاحب ارشاد در سلسله ذهبيه، حاج آقا آخوند مراغه اى و سيف الله همدانى و شيخ جاسبى و....
ايشان در مكتب بزرگان اويسى تلمذ كرده و از محصرت عارف بزرگ عبدالقادر جهرمى اويسى بهره برده اند. چند اثر مهم از ايشان به چاپ رسيده كه از جمله ديوان غزليات شوقيه و آئين جهاندارى است. انتساب ايشان به حضرت موسى ابن جعفر با ۳۸ واسطه در مجله ارمغان سال ۱۳۴۰ مذكور است.
فرزند او محمد صادق عنقا است كه در سال ۱۲۹۴ شمسى در تهران متولد شد. تحصيلات متوسطه را در دبيرستان هاى علميه و دارالفنون و رشته حقوق را در دانشكده حقوق و ادبيات را در همان دانشگاه به پايان رسانيده و به زبان عربى تسلط يافت و در عرفان و علوم اطلاعاتى دقيقى دارد.
محمدصادق عنقا در سال ۱۳۱۹ با طلعت اعتماد مقدم ازدواج نمود و داراى سه فرزند به اسامى نادر، ناهيد، طناز است. تأليفاتى دارد كه از جمله چنين است:
مثنوى مزاميرحق، مثنوى گلزار اميد، مثنوى چنته، ديوان قاصد و غزليات، عشق و سرنوشت، نيروان (رساله اى است درباره شهاب الدين سهروردى) كه به زبان هاى فرانسه و انگليسى ترجمه شده، پديده هاى فكر، سير خرقه، مثنوى كوكب ادب، آواز خدايان كه به زبان هاى فرانسه و انگليسى ترجمه شده، سيرالحجر در صنعت.
او مى گويد روزگار را به مطالعه و تحقيق در اصول دقايق الهى و عرفان علمى و عملى مى گذراند. پيام او چنين است:
من ز پس علم نگويم سخن
علم چو آيد به تو گويد چه كن
دكتر مسعود همايونى
هنگام اقامت در لندن چند بار دكتر مسعود همايونى از من دعوت كرد كه در جلسات انجمنى كه در دانشگاه لندن تشكيل مى دهد شركت كنم كه در يك جلسه حضور يافتم. در آنجا به تدريس و تفسير مثنوى پرداخته و هفته اى يكبار اين جلسات را تشكيل مى داد. دكتر مسعود همايونى را هنگامى كه در حزب ايران نوين فعاليت داشتم شناختم كه با سازمان كارگرى حزب همكارى داشت و رئيس شورايعالى كارگران بود و يكبار هم عضو انجمن شهر تهران گرديد. پس از انقلاب در جلسات مشروطه خواهان فعاليت داشت و يك بار هم با رأى شركت كنندگان در جلسه به رياست انتخاب گرديد ولى فعاليت به امور معنوى را بر فعاليت سياسى ترجيح داد تا اين كه در سال ۱۳۷۲ در لندن درگذشت. يكى از نزديكان او دكتر محمد مولوى رئيس سابق بانك مركزى ايران است كه از دانشمندان و اقتصاددانان مشهور ايران و شخصيتى ممتاز و برجسته است كه بعد از فوت دكتر مسعود همايونى ضمن نطق مفصلى گفت:
دكتر مسعود همايونى در سال ۱۳۰۰ شمسى در مراغه متولد شد. تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در مراغه و تبريز به پايان رسانيد و در دانشكده حقوق به تحصيل پرداخت و ليسانس در رشته قضائى گرديد. سال ها در وزارت دادگسترى به مشاغل قضائى پرداخت و سپس به فرانسه رفت و از دانشگاه سوربن پاريس در رشته حقوق جزو فلسفه درجه دكترى دريافت داشت و رساله خود را پيرامون (احول و آثار شيخ ابوسعيد ابى الخير) زير نظر پروفسور ماسينيون مستشرق و ايران شناس معروف با درجه ممتاز گذرانيد و از محضر استادانى چون پروفسور هانرى ماسه و پروفسور هانرى كربن كسب فيض كرد و در بازگشت به ايران ضمن خدمت ادارى به تدريس رشته هاى حقوق و اقتصاد و قوانين كارگرى پرداخت.
دكتر مسعود همايونى از اوائل جوانى در خدمت (محبوب شاه) پيرمراغه از اقطاب نعمت اللهى قرار داشت و پس از فوت او سخت اندوهگين شد و در خارج از ايران با بسيارى از عرفاى شرقى و غربى ملاقات هائى داشت و بيش از ۳۰سال در ايران و انگلستان به تدريس و تفسير مثنوى پرداخت و در لندن (بنياد عرفان مولانا) و فصلنامه ارشاد را پايه گذارى كرد و چند كتاب در زمينه هاى عرفان و تصوف منتشر ساخت از قبيل (تاريخ سلسله هاى نعمت اللهيه در ايران، سرچشمه عرفان ايران به فارسى و انگليسى، خاطرات استاد، پاسخ به ۷پرسش درباره تصوف به انگليسى) .
دكتر مسعود همايونى روز ۲۸ آذرماه ۱۲۷۲ در ۷۲ سالگى درگذشت و در قبرستان پاتنى ويل به خاك سپرده شد.
بر سر تربت ما چون گذرى همت خواه
كه زيارتكده رندان جهان خواهد بود.
مريدانش او را (باباشاه چراغ) ناميده اند.
على خان دولو قاجار ملقب به (ظهيرالدوله) معروف به (صفاعلى) و مصباح الولايه فردى شاعر و هنردوست و نويسنده بود. مدت ها مجله اى بنام اخلاق را منتشر مى ساخت و يك نمايشنامه تحت عنوان (فانتوم) يعنى شبح يادگار او است. به علاوه ظهيرالدوله آهنگساز، ترانه پرداز، پيانوزن و از قرار معلوم صاحب صوت دلكشى هم بوده است. درباره جشن تولد مولاعلى اشعارى سروده كه يك بيت آن چنين است:
ميلاد على مولود صفا
زين هر دو بپا جشن فقرا
ظهيرالدوله فرزند محمد ناصر خان دولوقاجار است كه در زمان ناصرالدينشاه وزارت دربار و رياست تشريفات دربار را برعهده داشت. وقتى درگذشت مقام و عنوانش (ظهيرالدوله) به فرزندش على داده شد و بعد ناصرالدينشاه دخترش (توران آغا) را به او داد كه قبلاً (فروغ الدوله) ناميده شد و بعد به (ملكه ايران) ملقب گرديد. از آن پس على خان ظهيرالدوله سه بار به حكومت مازندران و دوبار به حكمرانى گيلان و يكبار به حكمرانى همدان و دوبار به فرماندارى كرمانشاه و سه بار به حكومت تهران منصوب شد. ناصر على خان فرزندش كه در خدمت ارتش بود و در حوزه تحت حكومت پدر انجام وظيفه مى كرد جان خود را از دست داد و برادر بزرگترش ناصرقلى خان ظهير حضور نيز كه از سوى ظهيرالدوله فرماندار انزلى بود شبانه مورد هجوم و تيراندازى قرار گرفت و مجروح شد. ظهيرالدوله با سمت وزير تشريفات با مظفرالدينشاه به اروپا رفت.
وقتى صفى عليشاه به تهران آمد و خانقاهى تشكيل داد، ناصرالدينشاه از ظهيرالدوله خواست كه به آن محل رفته و او را از جريانات آنجا مطلع سازد. جالب اين است كه ظهيرالدوله صفى عليشاه را به منزل خود دعوت كرد و دستور داد ظروف ميهمانى را به ملاحظه آن كه يك نفر صوفى در آن غذا خورده آب بكشد. ولى بعدها چنان بهم نزديك شدند كه به جنبه مريد و مرادى رسيد و صفى عليشاه بعد از خود ظهيرالدوله را به جانشينى خود برگزيد.
ظهيرالدوله خانه خود را در خيابان فردوسى با اثاثيه گرانبهاى آن مركز فعاليت عقيدتى قرار داد و حتى همسرش فروغ الدوله دختر ناصرالدينشاه و دو تن از دخترانش (فروغ الملوك و ملك الملوك) را به لباس دراويش درآورد.
ظهيرالدوله از مظفرالدينشاه اجازه تأسيس انجمن (اخوت) را گرفت و خانه خود را مركز كانون قرار داد. مهدى بامداد مى نويسد كه در آغاز كار انجمن اخوت با يكصد و ده نفر از رجال خوشنام و روشنفكر و اصلاح طلب كار خود را تعقيب كرد و افكار فراماسونرى را در قالب زمان درآورد و مجله اى بنام اخلاق منتشر ساخت و تدريجاً تعداد اعضاى انجمن اخوت به سى و چهار هزار نفر رسيد.
ايرج افشار مؤلف كتاب (خاطرات و اسناد ظهيرالدوله) آثار او را در ۱۳ جلد به شرح زير ياد كرده است:
سبحه صفا، مراة الصفى، رعنا و زيبا، مجمع الاطوار، غزل و رباعى، چنته صفا، واردات، بورژميه روح الارواح، تاريخ بى دروغ، پندنامه.
ظهيرالدوله دو اثر مراد خود صفى عليشاه را جمع آورى كرده كه آية العشاق و فرقان الفقرا نام دارد. اسناد ديگرى در اين كتاب از ظهيرالدوله به چاپ رسيده كه مهم به نظر مى رسد.
مهدى بامداد مى نويسد ظهيرالدوله مردى متنفذ، محترم، مؤدب، خوشرفتار، متواضع و سخى و همچنين طرفدار مساوات و حكومت مشروطه بود.
ظهيرالدوله و همسرش (دختر ناصرالدينشاه) هفت فرزند داشتند به اسامى:
محمدناصرخان ظهيرالسلطان، ناصرقلى خان ظهيرحضور، ناصرعلى خان، قمرسلطان، وليه خانم، ملك الملوك، ملكه آفاق.
سرانجام ظهيرالدوله پايه گذار انجمن اخوت در سال ۱۳۴۲ قمرى وفات يافت و جانشينى هم تعيين ننمود. هنگام فوت ۶۱ سال داشت.
***
بعد از فرار محمدعليشاه بار ديگر در همان خرابه هاى غارت شده انجمن فعاليت خود را آغاز كرد. در دوره سلطنت احمدشاه حتى محمدحسن ميرزا وليعهد وارد سلك دراويش شد و انجمن روز ۲تيرماه ۱۳۲۷ پنجاهمين سال تأسيس خود را جشن گرفت و هيأت مشاوره خود را چنين اعلام كرد:
دكتر مرزبان، حكيم الملك، فطن الملك جلالى، سرلشگر آق اولى، مختارالملك صبا، همايون سياح، يمين اسفنديارى، محسن قريب، آقابزرگ بيات، عليرضا حكيم خسروى (دبيرانجمن)، صفاءالملك.
انجمن اخوت در سال ۱۳۳۸ شروع به تجديد ساختمان خود در خيابان فردوسى كرد ولى بيشتر تشريفات مذهبى دراويش در مقبره ظهيرالدوله انجام مى گرفت و افراد شاخص آن چنين بوده اند:
سرلشگر مجيد فيروز، اسدالله داورى (مويد حضور)، نظام السلطان خواجه نورى (غلامعلى)، حسين سميعى (اديب السلطنه)، اسدالله مصفا، مقتدرالملك شفيعا، هدايت قلى رهبرى، غلامحسين رشته، برادران برومند، حاج داداش، حاج عبدالله مستشارالتجار كرمانشاهى، على نعمتى مستشار، صفاعلى امينى، امينى اصفهانى، محمود جم، على هيأت، دكتر لقمان الملك، فتح الله صفائى، فتحيه، هاشم ملك مدنى، اميرحسين بايگانى، مهندس جعفر صفائى، مهندس رحمت الله صفائى بين انجمن مزبور و سازمان فراماسونرى ارتباط نزديك وجود دارد.
ظهيرالدوله (صفا عليشاه) كه قبلاً سفرى به اروپا كرده بود عضو لژهاى فراماسونرى شد و در ايران نيز لژى تشكيل داد ولى بعد از به توپ بستن خانقاه ديگر توفيق نيافت كه خانقاه را داير كند و سال هاى آخر عمر را گوشه عزلت گزيد و امور انجمن را به انتظام السلطنه سپرد. پس از فوت او در شميران به خاك سپرده شد كه بنام قبرستان ظهيرالدوله شهرت يافت و حدود ۱۰ اثر تحقيقى از او به يادگار مانده است.
گورستان ظهيرالدوله محل دفن عرفا و شعرا و نويسندگان و خيلى از معارف مملكت گرديد.
اين محل قبلاً متعلق به درويش حسين و درويش خرم بود كه آن را به مقبره ظهيرالدوله هديه كردند. ظهيرالدوله شعر هم مى گفت و تخلص او (صفا) بود.
محل فعلى خانقاه در تهران در قطعه زمينى حدود دو هزار متر ساخته شده كه توسط سيف الدوله قاجار تقديم شده كه به خانقاه صفى عليشاه معروف است و خيلى از مراسم ختم در آنجا برگزار مى گردد.
مجله صوفى چاپ لندن مى نويسد:
در حال حاضر علاوه بر رهروان طريقت (نعمت اللهى) دو گروه از صوفيان معروف ايران (گنابادى) و (صفائى) خود را نعمت اللهى مى خوانند و به (شاه نعمت الله ولى) ارادت مى ورزند.
در دوران رهبرى شاه نعمت الله ولى اين طريقت علاوه بر ايران در آسيا و آفريقا نيز شهرت يافت. حتى براى مدتى مركزيت قطب سلسله به هندوستان منتقل گرديد. در دوران قطبيت رحمت عليشاه موقعيت سلسله نعمت اللهى بار ديگر تحكيم شد. با توجه به ارادتى كه محمدعليشاه به ايشان داشت او را به منصب صدارت خطه فارس منصوب ساخت. با رحلت ايشان قطبيت به منورعليشاه تفويض گرديد. ولى ملامحمد كاظم در اصفهان ملقب به سعادت عليشاه كوس جدائى زد و نخستين انشعاب را در سلسله نعمت اللهى به وجود آورد. با درگذشت وى حاجى ملا سلطانعلى گنابادى به (بيدخت) از توابع گناباد خراسان آمده و جمعيت برادران گنابادى را به وجود آورد. بعد فرزندش حاجى شيخ محمدحسن (صالح عليشاه) جانشين شد با درگذشت وى سلطان حسين تابنده جانشين او گرديد و با درگشت ايشان دكتر نورعلى تابنده جانشين شد.
سلطان عليشاه گنابادى
در سفرى به استان خراسان همراه هيأت دولت به اتفاق دكتر اقبال به خانقاه دراويش گنابادى رفتيم. دكتر اقبال نيز به اين سلسله ارادت مى ورزيد.
دكتر عبدالحسين زرين كوب مى نويسد:
سلطانعلى شاه گنابادى لقب طريقتى او (حاج ملاسلطان محمد بيدختى) بود كه پيروان او طايفه گنابادى از سلسله نعمت اللهى خوانده مى شوند. از علماى عصر خويش بود كه در اصفهان تحت تعليم سعادتعلى شاه اصفهانى در سى و سه سالگى اجازه ارشاد يافت و بعد از وفات سعادت عليشاه پيروان وى سلطانعلى گنابادى را به جاى وى قطب وقت خواندند كه در بيدخت به تدريس مشغول و در ۷۵سالگى وسيله قاتلى مجهول كشته شد و خلافت طايفه گنابادى در خانواده اش موروثى گرديد.
حاجى ملاسلطان نمونه يك مرشد طريقت بود كه در عين حال به علوم رسمى و آداب شريعت علاقه بسيار نشان مى داد. پسرش حاج ملاعلى گنابادى بعد از وى قطب طايفه شد با نام (نورعليشاه ثانى) ... رساله صالحيه او كه به نام پسرش شيخ محمدحسن صالح عليشاه نوشته شده است.
حسن مرسلوند مى نويسد: سلسله نعمت اللهى عليشاهى در گناباد به ارشاد مشغول هستند. پس از رحلت نورعليشاه فرزند او شيخ محمدحسن (صالح عليشاه) كه دوره معقول و منقول را طى كرده بود به مقام ارشادى رسيد و سالكان سلسله نعمت اللهى را تحت توجه قرار داد و مدت ۵۰سال به ارشاد مشغول بود و هرگز در مسائل سياسى دخالت نكرد و تا آخر عمر در قريه بيدخت گناباد اقامت داشت و قبول نكرد كه به نقطه ديگر انتقال يابد. به علاوه به كارهاى عمرانى و آبادانى و حفر قنوات و مسجد و تكاپا پرداخت و كتابى بنام (پند صالح) نيز منتشر ساخته است.
***
وى در مرداد ماه ۱۳۴۵ در ۷۷سالگى درگذشت. بعد از او فرزندش و پس از فوت فرزند او اكنون دكتر نورعلى تابنده مقام ارشادى خانقاه را برعهده دارد كه از حقوقدانان برجسته كشور است.
مهدى بامداد مى نويسد:
حاجى ملاعلى ملقب به (نورعليشاه) پسر بزرگ حاج ملاسلطانعى گنابادى (سلطانعلى شاه) بود كه در سال ۱۲۵۰ در بيدخت گناباد متولد شد و در ۲۶ سالگى پدرش او را جانشين خود نمود و چون پدرش در سن ۳۹ سالگى كشته شد پيشواى دراويش گنابادى گرديد و پس از ده سال رياست در كاشان مسموم شد و در كهريزك درگذشت و او را در صحن امامزاده حمزه در شهر رى به خاك سپردند.
پسرش شيخ محمدحسن (صالح عليشاه) در ۲۹سالگى جانشين پدر شد. نورعلى شاه تأليفاتى بنام (رجوم الشاطين) داشت كه از طرف گنابادى ها جمع آورى شد. دراويش گنابادى كه از سلسله دراويش نعمت اللهى هستند مى گويند از اين جهت كلمه (شاه) را در القاب خود استفاده مى كنند كه خود را (شاه فقرا) مى دانند.
شاهزاده حكيم خسروى و تفسير قران در ده جلد
يكى از دانشمندان و عرفاى ايران كه كمتر نامى از او در مطبوعات و نشريات ديده شده شاهزاده عليرضا ميرزا حكيم خسروانى است كه مورد احترام خاص گروهى از عرفاى و روحانيون بوده و تأليفات زيادى داشت كه از جمله تفسير قرآن در ده جلد است كه آن را (تفسير خسروى) ناميده است.
در مقدمه نخستين جلد تفسير سيدمهدى بديعى نوشته است:
عليرضا حكيم خسروى (خسروانى) در سال ۱۳۱۰ هجرى در يكى از محلات تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسين ميرزا پسر شاهزاده كيخسرو ميرزا و او پسر فتحعليشاه بوده است. عليرضا ميرزا در كودكى پدر را از دست داد ولى مادر فاضله اش تربيت او را برعهده گرفت كه بانوئى شجاع و روشنفكر و با تقوى و ديندار بود.
محمدحسين ميرزا خسروى نيز به ادب و شعر علاقه فراوان داشت و تخلص خود را (خسرو) گذارده بود كه حكيم خسروى نيز آن تخلص را برگزيد.
عليرضا ميرزا تحصيلات ابتدائى را در مدارس سعادت و ادب به پايان رسانيد سپس وارد مدرسه سياسى شد و آن را با موفقيت تمام كرد و وارد خدمات دولتى شد و مأموريت هائى در شهرهاى مختلف برعهده گرفت و سرانجام رئيس حسابدارى كارخانجات قند گرديد و ساليان دراز مستشار ديوان محاسبات بود كه در اين شغل بازنشسته شد. حكيم خسروى از لحاظ سجاياى اخلاقى ممتاز بود و از نظر مايه علمى معلومات قديم و جديد را به هم آميخته و با تسلط به زبان هاى عربى و فرانسه كتاب هائى تأليف نمود. همواره از مصاحبت آيت الله حاج سيد عبدالكريم حائرى و آيت الله بروجردى برخوردار بود. خانه حكيم خسروى مركز اجتماع افراد دانشمند و عارف بود. او خوب شعر مى سرود و با تخلص پدرش منتشر مى ساخت. تأليفات او عبارتند از:
اصل الشيعه و پايه هاى آن، تربت حسينى، نهضت حسينى، امت و امامت ذوالقرنين، صلوة الجمعه، جماعت حسينى، معجزه الخالده و...
از همه مهمتر تفسير قرآن است كه مدت بيست و دو سال عمر خود را صرف تفسير و تدوين آن نموده است. حكيم خسروى در دى ماه سال ۱۳۴۵ شمسى چشم از جهان فروبست.
حكيم خسروى مى نويسد، از اول كودكى ام انسى به كتاب خدا و عشقى به تلاوت قرآن كريم داشتم به همين جهت فكر كردم مطالعات خود را به صوت تفسيرى ساده منتشر سازم. بعد از ۲۲سال آن را آماده ساختم.
هر چند غوص در اين درياى عظيم در خورشناگر بى مايه اى چون اين بنده فقير نيست ولى گفته اند:
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگى بايد چشيد
دكتر جواد نوربخش يا (نورعلى شاه كرمانى)
دكتر نوربخش بعد از انقلاب خانقاهى در لندن تأسيس كرد كه گروهى از ايرانيان و خارجى هاى اهل تصوف در آن شركت مى كردند. دكتر نوربخش توانسته در انگلستان و ساير كشورها چند خانقاه داير كند و گروهى از خارجى ها با او همكارى دارند و به طور كلى از همه سازمان ها يتصوف دايره فعاليتش وسيع تر است.
دكتر مسعود همايونى درباره او چنين نوشته است:
بعد از فوت حاج ميرزاعبدالحسين ذوالرياستين (مونس عليشاه) عده اى مدعى جانشينى او شدند كه دكتر جواد نوربخش داماد برادر ذوالرياستين ملكيت خانقاه را از وراث ذوالرياستين خريد و در آنجا به رتق و فتق امور خانقاه پرداخت. در آن زمان دكتر نوربخش ۲۷ سال داشت و به اظهار خود در ۱۶ سالگى در كرمان نزد ذوالرياستين به فقر مشرف شده بود.
دكتر نوربخش با خانم پروانه دانشور ازدواج كرد كه فرزندشان دكتر عليرضا نوربخش است كه احتمالاً جانشين او است. همسر دكتر نوربخش برادرزاده ذوالرياستين است.
دكتر نوربخش در سال ۱۳۰۵ شمسى در كرمان متولد شد. پس از پايان تحصيلات ابتدائى و متوسطه در كرمان به دانشكده پزشكى رفت و به دريافت درجه دكترا نائل گرديد و دوره تخصصى پزشكى خود را در پاريس به پايان رسانيد و مدتى استاد روان پزشكى و مدير گروه دانشكده پزشكى تهران بود.
دكتر نوربخش بعد از انقلاب به لندن آمد و مقيم شد و در سال ۱۹۸۴ براى اداره خانقاه ها، سازمان خيريه اى تأسيس نمود كه دكتر نوربخش و عليرضا نوربخش فرزندش و چند تن ديگر عضو هيأت امناى آن هستند. دكتر نوربخش به تأسيس ۱۲۰ خانقاه در ايران و ۹خانقاه در آمريكا و ۵خانقاه در اروپا و يك خانقاه در آفريقا پرداخته است و درباره چگونگى اداره اين تأسيسات گفت (تمام اينها خودكفا هستند و از محل اجاره خانقاه ها آن را توسعه مى دهيم. ما از فقرا هيچگونه پول و مقرترى نمى گيريم.
دكتر نوربخش مجله صوفى را به سردبيرى فرزندش عليرضا در لندن منتشر مى سازد كه به دو زبان فارسى و انگليسى نشر مى يابد.
وفاعليشاه سه فرزند ذكور داشت كه ميرزاعبدالحسين ذوالرياستين (مونس عليشاه) جانشين پدر شد و فرزندان او (ميرزامحمد كاظم ذوالرياستين زاده و حاج ميرزاعلى اصغر ذوالرياستين زاده) بوده اند. ميرزامحمدباقر يكى ديگر از فرزندان وفاعليشاه بود كه چهار پسر و يك دختر داشت و دخترش همسر اول دكتر دانشور گرديد و دختر او پروانه دانشور با دكتر نوربخش ازدواج كرد كه مادر دكتر عليرضا نوربخش است، بعد از فوت دكتر دانشور مادر خانم دكتر نوربخش به عقد حاج ميرزاعلى اصغر ذوالرياستين فرزند مونس عليشاه درآمد.
قطب الدين محمدعلى عنقا
يكى از خانواده هائى كه طريقه اى از دراويش را رهبرى مى كنند خانواده عنقا هستند كه به رهبر خود (پيراويسى) مى گويند. با چند تن از اعضاى اين خانواده كه كارمند مجلس شورايملى بوده اند آشنائى داشته و با نويسنده در كار مجلس موقعى كه نايب رئيس بودم همكارى صميمانه اى داشته اند. هم اكنون يكى از افراد اين خانواده كه معروف به (شاه اويسى) است در آمريكا به سر مى برد و تشكيلاتى در كشورهاى مختلف از جمله در انگلستان دارند گاهگاهى به لندن مى آيد و پيروانش اجتماع كرده مراسمى برپا مى دارند كه از چگونگى آن بى خبرم.
حسن مرسلوند مى نويسد: قطب الدين محمدعلى عنقا فرزند جلال الدين ابوالفضل تحصيلات مقدماتى را در مدرسه شرف انجام داد سپس به دارالفنون وارد شد و به تحصيل ادامه داد. پس از فراغت از تحصيل وارد كارهاى دولتى گرديد و همچنين به نويسندگى نيز اشتغال داشت.
ساليان دراز با پايه ۹ ادارى رياست دبيرخانه مجلس شورايملى را برعهده داشت. آثار به جاى مانده از او چنين است:
ادبيات عنقا، تجليات شعر.
در كتاب چهره هاى آشنا چنين خواندم:
ميرقطب الدين محمد فرزند روحانى و جسمانى پير كامل جلال الدين ميرابوالفضل متخلص به (عنقا) اويسى است كه در سال ۱۲۶۶ شمسى تولد يافت. پس از فراگرفتن مقدمات فارسى و عربى و صرف و نحو و منطق و رياضيات نزد استادانى چون سرتيپ عبدالرزاق خان، نجم الدوله، ميرزاعلى ممتاز و فراگرفتن زبان فرانسه به كارهاى دولتى پرداخت ولى جهان روحانيت را بر كار ترجيح داد.
در ۱۹ سالگى به درجه اجتهاد رسيد. اساتيد معقول و منقول ايشان عبارت بودند از سيد رضى حكيم الهى، على مدرس، سيدعلى صائب شيخ محمد صادق ابن شهيد، آخوندملاعلى خيارجى قزوينى، حاج ملا هادى، سيدعلى قزوينى معروف به علاقبند، حاج سيد قريش قريشى صاحب ارشاد در سلسله ذهبيه، حاج آقا آخوند مراغه اى و سيف الله همدانى و شيخ جاسبى و....
ايشان در مكتب بزرگان اويسى تلمذ كرده و از محصرت عارف بزرگ عبدالقادر جهرمى اويسى بهره برده اند. چند اثر مهم از ايشان به چاپ رسيده كه از جمله ديوان غزليات شوقيه و آئين جهاندارى است. انتساب ايشان به حضرت موسى ابن جعفر با ۳۸ واسطه در مجله ارمغان سال ۱۳۴۰ مذكور است.
فرزند او محمد صادق عنقا است كه در سال ۱۲۹۴ شمسى در تهران متولد شد. تحصيلات متوسطه را در دبيرستان هاى علميه و دارالفنون و رشته حقوق را در دانشكده حقوق و ادبيات را در همان دانشگاه به پايان رسانيده و به زبان عربى تسلط يافت و در عرفان و علوم اطلاعاتى دقيقى دارد.
محمدصادق عنقا در سال ۱۳۱۹ با طلعت اعتماد مقدم ازدواج نمود و داراى سه فرزند به اسامى نادر، ناهيد، طناز است. تأليفاتى دارد كه از جمله چنين است:
مثنوى مزاميرحق، مثنوى گلزار اميد، مثنوى چنته، ديوان قاصد و غزليات، عشق و سرنوشت، نيروان (رساله اى است درباره شهاب الدين سهروردى) كه به زبان هاى فرانسه و انگليسى ترجمه شده، پديده هاى فكر، سير خرقه، مثنوى كوكب ادب، آواز خدايان كه به زبان هاى فرانسه و انگليسى ترجمه شده، سيرالحجر در صنعت.
او مى گويد روزگار را به مطالعه و تحقيق در اصول دقايق الهى و عرفان علمى و عملى مى گذراند. پيام او چنين است:
من ز پس علم نگويم سخن
علم چو آيد به تو گويد چه كن
دكتر مسعود همايونى
هنگام اقامت در لندن چند بار دكتر مسعود همايونى از من دعوت كرد كه در جلسات انجمنى كه در دانشگاه لندن تشكيل مى دهد شركت كنم كه در يك جلسه حضور يافتم. در آنجا به تدريس و تفسير مثنوى پرداخته و هفته اى يكبار اين جلسات را تشكيل مى داد. دكتر مسعود همايونى را هنگامى كه در حزب ايران نوين فعاليت داشتم شناختم كه با سازمان كارگرى حزب همكارى داشت و رئيس شورايعالى كارگران بود و يكبار هم عضو انجمن شهر تهران گرديد. پس از انقلاب در جلسات مشروطه خواهان فعاليت داشت و يك بار هم با رأى شركت كنندگان در جلسه به رياست انتخاب گرديد ولى فعاليت به امور معنوى را بر فعاليت سياسى ترجيح داد تا اين كه در سال ۱۳۷۲ در لندن درگذشت. يكى از نزديكان او دكتر محمد مولوى رئيس سابق بانك مركزى ايران است كه از دانشمندان و اقتصاددانان مشهور ايران و شخصيتى ممتاز و برجسته است كه بعد از فوت دكتر مسعود همايونى ضمن نطق مفصلى گفت:
دكتر مسعود همايونى در سال ۱۳۰۰ شمسى در مراغه متولد شد. تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در مراغه و تبريز به پايان رسانيد و در دانشكده حقوق به تحصيل پرداخت و ليسانس در رشته قضائى گرديد. سال ها در وزارت دادگسترى به مشاغل قضائى پرداخت و سپس به فرانسه رفت و از دانشگاه سوربن پاريس در رشته حقوق جزو فلسفه درجه دكترى دريافت داشت و رساله خود را پيرامون (احول و آثار شيخ ابوسعيد ابى الخير) زير نظر پروفسور ماسينيون مستشرق و ايران شناس معروف با درجه ممتاز گذرانيد و از محضر استادانى چون پروفسور هانرى ماسه و پروفسور هانرى كربن كسب فيض كرد و در بازگشت به ايران ضمن خدمت ادارى به تدريس رشته هاى حقوق و اقتصاد و قوانين كارگرى پرداخت.
دكتر مسعود همايونى از اوائل جوانى در خدمت (محبوب شاه) پيرمراغه از اقطاب نعمت اللهى قرار داشت و پس از فوت او سخت اندوهگين شد و در خارج از ايران با بسيارى از عرفاى شرقى و غربى ملاقات هائى داشت و بيش از ۳۰سال در ايران و انگلستان به تدريس و تفسير مثنوى پرداخت و در لندن (بنياد عرفان مولانا) و فصلنامه ارشاد را پايه گذارى كرد و چند كتاب در زمينه هاى عرفان و تصوف منتشر ساخت از قبيل (تاريخ سلسله هاى نعمت اللهيه در ايران، سرچشمه عرفان ايران به فارسى و انگليسى، خاطرات استاد، پاسخ به ۷پرسش درباره تصوف به انگليسى) .
دكتر مسعود همايونى روز ۲۸ آذرماه ۱۲۷۲ در ۷۲ سالگى درگذشت و در قبرستان پاتنى ويل به خاك سپرده شد.
بر سر تربت ما چون گذرى همت خواه
كه زيارتكده رندان جهان خواهد بود.
مريدانش او را (باباشاه چراغ) ناميده اند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 5:19  توسط درویش
|
